تبلیغات
پیغام مدیر :
من مرغ آتشم می سوزم از شراره این عشق سركشم چون سوخت پیكرم چون شعله های سركش جانم فرو نشست آنگاه باز از دل خاكستر بار دگر تولد من آغاز می شود و من دوباره زندگیم را آغاز می كنم پر باز می كنم پرواز می كنم .
متشكرم

كد لینك به ما :
با ثبت ایمیل خود در خبرنامه از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید :
|
|
گذر زمان
موضوعات
تیر 1385 (9)
خرداد 1385 (2)
اردیبهشت 1385 (16)
فروردین 1385 (37)
اسفند 1384 (1)
بهمن 1384 (2)
دی 1384 (2)
آذر 1384 (14)
آبان 1384 (14)
مهر 1384 (15)
مرداد 1384 (4)
تیر 1384 (71)
خرداد 1384 (26)
اردیبهشت 1384 (12)
فروردین 1384 (15)
اسفند 1383 (29)
بهمن 1383 (16)
(طنز !!!! , )


نوشته شده توسط ghoghnoos در یکشنبه 18 تیر 1385 ، ساعت 12:07 ب.ظ
لینك ثابت
عزیز دل من()
ققنوس (جالب !!! , )
(طنز !!!! , )

صعود غیور مردان ایران رو به مرحله بعدی جام حهانی را به همه ملت فوتبال دوست تبریک عرض میکنیم ( روز؛ بیماران تیمارستانی مبارک باد ) دادکان در بازگشت از قزوین فامیلی خود را از دادکان به کان داد تغییر داد قزوینی یه برنج تبرک میخره کیسش رو باز میکنه میگه ای بابا پس حمیدش کو ؟؟؟
نوشته شده توسط ghoghnoos در پنجشنبه 15 تیر 1385 ، ساعت 07:07 ق.ظ
(جالب !!! , )
(طنز !!!! , )
(عاشقانه !!!! , )


هنگامی که به آینه ای نگاه کردم، به من گفتند که دیگر این آینه هم احساس ندارد، اما
هنگامی که روی همان آینه ی بخار زده نوشتم(( دوستت دارم)) گریه کرد.
نوشته شده توسط ghoghnoos در پنجشنبه 8 تیر 1385 ، ساعت 11:06 ق.ظ
(عمومی , )
آره منم یه دیوونه
دیوونه ای آواره ام
مجنون و زنجیری منم
اما هنوز پروانه ام
اونا می گن عقلم کم
سنگ می زنن منو همه
قلبم مثل یه آسمون
جا داره واسه همه
آره منم اون دیوونه
اون که نداره یه خونه
مال و منالی ندارم
اما لبام که خندونه
آره منم اون دیوونه

نوشته شده توسط ghoghnoos در پنجشنبه 8 تیر 1385 ، ساعت 11:06 ق.ظ
Zibatarin mardome jahan (طنز !!!! , )
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، (عاشقانه !!!! , )

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا
سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
نوشته شده توسط ghoghnoos در پنجشنبه 8 تیر 1385 ، ساعت 11:06 ق.ظ
با حضورت میشه حس کرد (عاشقانه !!!! , )

نوشته شده توسط ghoghnoos در جمعه 19 خرداد 1385 ، ساعت 07:06 ق.ظ
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ghoghnoos.mihanblog.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com